تبليغاتX
کمی خودمانی‏تر

کمی خودمانی‏تر

به دور از زندگی روزمره و فارغ از همه‏ی مشکلات زندگی، برای دلم، می‏نویسم

اســتــعــفــا . . .

بدين‏وسيله من رسماً از بزرگ‏سالی استعفا می‏کنم و مسئوليت‏های يک کودک هشت‏ساله را قبول می‏کنم.
می‏خواهم به يک ساندويچ‏فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج‏ستاره است.
می‏خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می‏توانم آن را بخورم!
می‏خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم.
می‏خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می‏خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگ‏ها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می‏گرفتم،
وقتی نمی‏دانستم که چه چيزهايي نمی‏دانم و هيچ اهميتی هم نمی‏دادم.
می‏خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راست‏گو و خوب هستند.
می‏خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می‏خواهم که از پيچيدگي‏های دنيا بی‏خبر باشم.
می‏خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم.
نمی‏خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورت‏حساب، جريمه و ...
می‏خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به...
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، ... مال شما...
من رسماً از بزرگ‏سالی استعفا می‏کنم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/27ساعت 7:14 PM  توسط سوسیانش  | 

یک سال گذشت

پارسال این موقع ها حال و هوای دیگه ای بود. مردمی که از بی تدبیری یک عده به ستوه اومده بودن، نور امید رو می دیدن. حال و هوای مردم شکل دیگه ای داشت، خوشحال بودن نه از این جهت که مسئله ای نبود بلکه خوشحال از این که راه حلی بود؛ تغییر
روزگار خوشی بود، کلی کارای مختلف کردیم. توی دانشگاه نشریه های ستاد میرحسین موسوی رو توزیع می کردیم، کنفرانس برگزار می کردیم توی دانشگاه، برای برنامه های ستاد تدارک می دیدیم، برنامه های خودمون رو توی ستاد دانشجویی پیگیری می کردیم، با حراست دانشگاه برخورد می کردیم
راستی پروژه موج نو یادش بخیر یا قلم سیما. با یک سری بچه ها رفتیم استودیو برای قلم سیما فبلم بازی کردیم اونم چه فیلمی. زنجیره سبز امید... یادش بخیر... یک عالمه آدم بزرگترین خیابون تهران رو پر کرده بودن. یا روزی که ریختیم جلوی صداوسیما تا نذاریم ا.ن وارد صدا و سیما بشه و ماجراهایی که اون روز داشتیم.
مثل همین شبا بود البته در سال 88 که مردم خوشحال اومده بودن توی خیابون و من ناچار شدم نزدیک 4 ساعت پیاده روی کنم تا به مقصدم برسم.

یک عده قدرت طلب شادی مردم رو تبدیل به غمی بزرگ کردن و وقتی که مردم خواستن حقشون رو بگیرن اونا رو تو خونشون شناور کردن.
و مردم برخاستند تا اثبات کنند «اگه تقلب بشه ..... تهران قیامت می شه»
و امروز همین راه ادامه داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/20ساعت 2:47 AM  توسط سوسیانش  | 

سخنانی از انیشتن

  • هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.
  • دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی «نسبیت»
  • فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.
  • عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.
  • من هوش خاصی ندارم، فقط شدیداً کنجکاوم.
  • سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
  • دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارت ها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.
  • یکی از قوی ترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصه علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
  • مثال زدن، فقط یک راه آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.
  • زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 1:5 PM  توسط سوسیانش  |